|
می نویسم برای دلهای خسته! می نویسم برای دلی که انتظار دلم را می کشد! البته اگر باشد!!! من هنوز ناتوانم برای بازگشت. هنوز از سیلی که روزگار بهم زد گیجم. هنوز پیدا نکردم کسی که لیاقت نوشتن داشته باشد. اما.... اما اگر روزی روزگاری پیدا کردم همسفرم را برایش از نو مینویسم! از نو .... پی.ن.:از همه دوستانم برای بد قولی که کردم عذرخواهی میکنم. قرار بود تابستون برگردم اما هزار و یک بهانه دارد دلم برای بیقراری. بازگشتنم اما با خداست. پایان + نوشته شده در 88/10/12 11:15 توسط ali
ظهر تابستان است سایه ها میدانند که چه تابستانی است سایه هایی بی لک گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس، جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست آری مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست تا شقایق هست زندگی باید کرد. « سهراب سپهری» پ.ن. : در مورد این شقایق که آخر شعر اومده.این اسمِ کسی نیست.منظورش(سهراب سپهری) از این شقایق عشق هست(البته به نظر من). اینو گفتم اگه کسی از بازدید کنندگان اسمش شقایق هست ، جو گیر نشه. من این شعر رو فقط به خاطر شروع تابستون نوشتم.منظورم هم با کسی نبود. + نوشته شده در 87/04/02 16:12 توسط ali |
سلام.چند وقتی بود که دیگه دست نوشته هام رو نمی گذاشتم توی وبلاگ، راستش رو بخواین حال و هوای وبلاگم هم یه کم عوض شده بود.مطالب قبلی رو پاک کردم و برای شروع این داستانک رو براتون نوشتم.
توی اتوبوس خط واحد نشسته بودم، به ایستگاه رسیدیم.در باز شد و مردی نابینا وارد شد.من که روی اولین صندلی نشسته بودم و کنارم هم کسی نبود، راهنماییش کردم که بیاد و کنارم بشینه.اون هم نشست. دو، سه تا ایستگاه که گذشت سر صحبت رو باز کردم(خیلی دوست داشتم بدونم چه حالی داره) گفتم: خوش به حالت! گفت : با منی؟ گفتم: آره، خوش به حالت! گفت: چرا؟ گفتم: خوب چون نابینایی و نمی بینی! از قیافش معلوم بود که تعجب کرده! گفت: چرا اینو می گی؟ مگه تو که می بینی پشیمونی؟ دیدن چیزه خوبیه! گفتم: این دنیایی که من می بینم دیدن نداره. این همه فقر، این همه بی حجابی، این همه بی عفتی، این همه جوان که سر کوچه ها الاف و بیکار می گردند، این همه زشتی و پلیدی، این همه... حرفم رو قطع کرد و گفت: تا حالا به نعمت های زیبای خدا نگه کردی؟ دشت، صحرا، کوه، جنگل و ... اینها خیلی قشنگ هستن.تو میتونی چشمت رو به روی بدی ها و پلیدی ها ببندی و فقط خوبی های این دنیا رو ببینی. یه کم که فکر کردم، دیدم درست میگه.هرچند این پلیدی ها جزئی از زندگی ما شده اما میشه چشم رو به روش بست .(سهراب راست گفته که: چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید) به عنوان آخرین سوال ازش پرسیدم: آرزوت چیه؟ گفت: دیدن روی گل پدر و مادرم. توضیح: داستان واقعی نبود و فقط ساخته ی ذهن من بود. + نوشته شده در 87/03/25 11:16 توسط ali |
گاهی وقتها اونقدر دلم براش تنگ میشه که میگم ای کاش دوستش نداشتم والان اینقدر زجر نمی کشیدم. اما بعدش میگم خوب اگه الان دوستش نداشتم معلوم نبود به چند نفر دیگه فکر میکردم. معلوم نبود توی این قلبی که خیلی ها خواستن خودشونو توش جا بدن اما یاد اون و خاطره هاش نگذاشته که وارد بشن چند نفر به جای اون بودن. پس همون بهتر که دوستش دارم. به درد دوریش هم می ارزه. یادمان باشد که خطایی نکنیم گر شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم + نوشته شده در 87/01/26 22:6 توسط ali |
این شعر زیبا و پر مفهوم رو یکی از عزیزانم به من هدیه کرد من هم هدیه میکنم به شما : شبهای بلند بی عبادت چه کنم؟ طبعم به گناه کرده عادت چه کنم؟ گویند کریمیست گنه میبخشد گیریم ببخشد از خجالت چه کنم؟ + نوشته شده در 87/01/22 23:3 توسط ali |
از اولش هم سخت بود همش خالی بندی که میگن" که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکل ها" از همون لحظه ی اول مشکل بوده و مطمئنم تا لحظه ی آخرش هم مشکل هست. + نوشته شده در 87/01/18 14:39 توسط ali |
دیروز گذشت، امروز میگذره، فردا هم میاد و رد میشه و میره. اما من هنوز سر جای خودم باقی هستم. شدم مثل یه درخت که توی این زمین پر از چرک و کثافت ریشهایی به بلندای یک عمر داره. درسته که میگن "بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین" اما نه دیگه تا آخر عمر پای اون جوی بشینی. از شما دوست های عزیز که این مطلب رو خوندید میخوام که یه راه بهم نشون بدید که من هم حرکت کنم. البته رو به جلو، رو به سعادت، رو به خدا... + نوشته شده در 87/01/13 1:14 توسط ali |
از دور اومدی.وقتی دیدمت خیلی خوشحال شدم. سلام کردم، سرت پایین بود و به من توجهی نداشتی. بلند تر سلام کردم، دوباره جوابی نرسید. داد زدم گفتم: سلام. باز هم ... نه انگار تو دیگه اونی که من میشناختم نبودی.از کنارم رد شدی، بدون این که مثل قبلاً توی چشمام نگاه کنی. بی هیچ توجهی، بی هیچ ... ازت پرسیدم مگه دوستم نداری؟ سرت رو به نشونه ی <نه> تکون دادی. یه لحظه انگار مثل عروسک خیمه شب بازیی شده بودم که تمام بند هاش رو بریده باشن.توان انجام هیچ حرکتی رو نداشتم. تو رفتی و داشتی از من دور میشدی، از من که یه عمر... بالاخره تصمیمم رو گرفتم و اون تیغی رو که چند وقت بود توی جیبم گذاشته بودم رو در آوردم( آخه پیش بینی همچین لحظه ای سخت نبود.) تو دیگه از من دور شده بودی. شروع کردم به کشیدن... با یه آخ کوچولو خون مثل فواره از دستم بیرون می زد. با آخرین توانی که توی بدنم مونده بود سرم رو به سمت تو برگردوندم. دیدم داری از دور دست تکون میدی و با خنده میگی شوخی کردم. + نوشته شده در 87/01/07 20:16 توسط ali |
تا حالا از عشق زیاد براتون نوشتم. اما عشق حقیقی فقط یک نفره و اون هم کسی نیست جز...
تقدیم به پیشگاه مقدس امام زمان(عج) ای تمام آرزویم، غم تو شد آبرویم آقا درد دل زیاده از کجا برات بــگویم؟ ای همای آسمونی تویی اوج مــــــهربونی من به دنبال تو هستم که شاید بدی نشــــونی من با تو ترانه ساختم، ندیده دل به تو بـــــــاختم تورو بعضی وقتا دیدم اما افســــــوس نشـــــــناختم ای گل باغ و بـــــهـــــارم، ای همه دارو نـــــــــــــدارم آرزومه وقته مردن سر رو شـــــونه هــــــــــــــات بزارم دیگه بسه این جــــــــــــدایی، کی میشه آقا بیــــــــایی؟ با نوای دل می خونم، یوســـف زهـــــــرا کجـــایی؟ عاشــــقی بی کس و کارم، غم ندارم تو رو دارم باشه منتظر می مونم تا بیای سر مـــــــزارم تویی آرزوی زهرا شبنم وضوی زهرا بیا آقا، بسه دوری مهرم بازوی زهرا آقا جون بزار ببینم چون که من فقط شنیدم دیکه خسته شدم ،از بس عکس جمکران خریدم + نوشته شده در 86/12/13 19:20 توسط ali |
که هر چه دیده بیند دل کند یاد + نوشته شده در 86/12/06 15:46 توسط ali |
این مطلب کاملاً دست نوشته ی من می باشد و از هیچ منبعی برداشته نشده است. نکته:این مطلب رو فقط به عنوان یه قصه نخوانید بلکه به عنوان یه حقیقت بخوانید که اینجوری باز سازی شده است.
نا خدای تنها و كشتی!!!
یه گوشه نشسته بودم و توی فکربودم، که اومد و کنار من نشست. گفت: چی شده؟ نکنه کشتی هات غرق شده؟ گفتم: تا حالا فکر می کردم کشتی دارم، البته یکی داشتم! گفت: خوب حالا کجاست؟ گفتم: نمی دونم! گفت: یعنی چی که نمیدونی؟ مگه کشتی تو نیست؟ گفتم: کشتی من بود!!! گفت: ماجرا رو از اول برام تعریف کن. من هم که دنبال یه گوش بودم تا براش درد دل کنم، سفره ی دلم رو براش باز کردم. من یه کشتی داشتم که وسط دریا بود، اما اونقدر دور نبود، می تونستم ببینمش. هر وقت کنار ساحل می رفتم، براش دست تکون می دادم، اون هم یه بوق بلند می زد.(یعنی سلام عشق من) اما ما یه مشکل داشتیم، اون که نمی تونست بیاد کنار ساحل، چون به گل می نشست. من هم که شنا کردن بلد نبودم، می ترسیدم که برم پیش اون، و همیشه از کنار ساحل به اون نگاه می کردم. یه روز دلم رو زدم به دریا، در حال که از عشق اون سرمست بودم، شنا کنان به سمت کشتی رفتم. تا نزدیکی اون رفته بودم که دیدم یه نفر دیگه با یه قایق تندرو، به کشتی نزدیک می شد. به کشتی گفتم: اون دیگه کیه؟ گفت: اون ناخدای جدید منه!!! گفتم مگه قرار نبود من ناخدای تو باشم؟ اما کشتی که صدای کشتی های دیگه ای رو که به من نزدیک تر از اون بودند رو شنیده بود، و فکر می کرد که من تا حالا حتماً، ناخدای یکی از اون کشتی ها شدم، به من اعتنایی نکرد.( میگن یه ناخدای خوب اونه که با کشتی خودش، غرق بشه. اما به نظر من از اون خوب تر اونه که وقتی می بینه یه ناخدای بهتر از اون داره برای کشتی اش میاد، به اون اجازه بده تا کشتی رو هدایت کنه. من هم همین کارو کردم.) اون موقع من موندم وسط دریا، حالا دیگه نه کشتی داشتم و نه نای شنا کردن تا ساحل(آخه امیدم رو از دست داده بودم) پس همون جا موندم و خودم رو سپردم به دریا. کشتی که غرق شدن من رو دیده بود تازه فهمیده بود که من ناخدای هیچ کشتی دیگه ای نبودم. + نوشته شده در 86/12/05 14:30 توسط ali |
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد. + نوشته شده در 86/11/30 16:31 توسط ali |
ونداده هایت حکمت است. + نوشته شده در 86/11/25 23:4 توسط ali |
بهترین دوست پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید، چند تا دوست داری؟ گفتم چرا بگم ده تا یا بیست تا ...؟ پس جواب دادم: فقط چند تایی! پیر مرد آهسته و به سختی برخاست و در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری، ولی در مورد آنچه می گویی خوب فکر کن، خیلی چیز ها هست که تو نمی دانی، دوست فقط اون کسی نیست که تو بهش سلام می کنی. دوست دستی است که تو را از تاریکی و نا امیدی بیرون می کشد. درست هنگامی که دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون تاریکی بکشند. دوست حقیقی کسی است که نمی تواند تو را رها کند، صدایی است که نام تو را زنده نگه می دارد. حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند، اما بیشتر از همه دوست قلب است. دیواری محکم و قوی در ژرفای قلب انسانها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید! بهترین دوست کسی است که شانه هایش را به تو می سپارد و در تنهاییت تو را همراهی می کند و در غم ها تو را دلگرم می کند. کسی است که به تو اعتماد می بخشد، وقتی مشکل داری آن را حل می کند، و هنگامی که احتیاج به محبت کردن داری، به تو گوش می سپارد، و بهترین دوستان محبتی دارند که نمی توان توصیف کرد، وصف ناپذیر است... . پس به آنچه می گویم خوب فکر کن، زیرا تمام حرف هایم حقیقت است. فرزندم بار دیگر جواب بده، چند تا دوست داری؟ سپس ایستاد و مرا نگریست، در انتظار پاسخ، من با مهربانی گفتم: اگر خوشبخت باشم ...، فقط یکی و آن هم تویی. + نوشته شده در 86/11/25 22:44 توسط ali |
این موضوع دست نوشته ی خود من است و از هیچ منبعی برداشته نشده است.
مقدمه: قلب ها خیلی چیز ها به مغز ها می گویند. قلب ها تمام احساسات را برای مغز در هر لحظه بازگو می کنند. یکی از موارد مهمی که قلب در مورد آن با مغز صحبت می کند پدیده ی عشق است. این گفت و گوی یک قلب عاشق با مغز است. روایت داستان: از آنجایی شروع شد که قلب چند سال بود که عاشق بود، اما معشوق با او فاصله ی زیادی داشت. حال در موقعیتی قرار گرفته است که فرد دیگری در مقابل او ایستاده است (کسی به جز معشوق). قلب که از نبودن و ندیدن معشوق خسته شده بود، شروع به مقایسه ی معشوق با طرف مقابل کرد،و حتی تا جایی پیش رفت که نزدیک بود،در نبود معشوق برای او رای غیابی صادر کند(که قطعاً به نفع او نبود). در همین لحظه مغز وارد ماجرا می شود: مغز: آهای قلب داری چکار میکنی؟(با عصبانیت) قلب: چرا با من این جوری حرف میزنی؟!! من سریع می شکنم. خوب دارم دل می بندم. مغز: به کی؟ برای چی؟ قلب: به این( اشاره به طرف مقابل). این خیلی خوبه! مهربون هم هست! مغز: من واقعاً برای تو متاسفم! مگه توی یه قلب چند نفر جا می شن؟ قلب: منظورت چیه؟ مغز: مگه تو قبلاً عاشق نشدی؟ چندسال پیش! به همین زودی یادت رفت؟ قلب که تازه فهمیده بود ماجرا از چه قراره، دیگه هیچ چیز نگفت.مغز هم که دید قلب ساکت شده، هیچ چیز نگفت. فردای اون روز قلب خیلی ناراحت بود،نه به خاطر این که مغز با اون تند حرف زده بود. بلکه به خاطر این که قولی رو که به معشوقش داده بود رو زیر پا گذاشته بود(آخه اون به معشوقش قول داده بود که هیچ وقت اون رو فراموش نکنه. اما حالا ...) قلب ناراحت بود از مغز عذر خواهی کرد. مغز مغرور بود، نپذیرفت. قلب التماس کرد و از مغز عذرخواهی کرد. مغز هنوز مغرورانه به قلب نگاه می کرد و نمی پذیرفت. قلب گریه کرد، زار زد، اشک ریخت و از مغز عذر خواهی کرد. مغز با تمام غرور یک نه بلند گفت. قلب شکست، خورد شد، ریخت ... مغز تازه فهمیده بود که قلب چقدر حساس و ظریف بود(مغز فقط می خواست که قلب به اشتباه خودش پی ببره اما یکم زیاده روی کرد. مغز اصلاً فکر نمی کرد اینجوری بشه) در هر صورت اون قلب دیگه نمی تپید. + نوشته شده در 86/11/25 19:47 توسط ali |
|
| ||||||